سیرابی ازین باغ هوس، یاسپرست است
کو صبح و چهشبنم ز نفسشستن دست است
۱پیچ و خم موجگهر بحر خیالیم
این زلف هوس را نه گشاد است نه بست است
۲چون گرد در این عرصه عبث دست نیازی
تیغ ظفرت در خم ابروی شکست است
۳بگذر ز غم کوشش مقصود معین
تیر تو، نشان خواه، ز ناصافی شست است
۴چون نقش نگین، مسند اقبال میارای
ای خفته فروتر ز زمین این چه نشست است
۵دون طبع ز اقبال جز ادبار چه دارد
هرچند ببالد که سر آبله پست است
۶محکوم قضا را چه خیال است سلامت
گرشیشهٔ افلاک بود درکف مست است
۷جز شبههٔ تحقیق درین بزم ندیدیم
ما را چه گنه آینه تمثالپرست است
۸دربار نفس نیست جز احکام گذشتن
این قافلهها قاصد یک نامه به دست است
۹ای غافل از آرایش هنگامهٔ تجدید
هر دم زدنت آینهٔ صبح الست است
۱۰بیدل دو سه دم ناز بقا، مفت هوسهاست
ما صورت هیچیم و جز این نیست که هست است
۱۱