به خوان لذت دنیا گزند بسیار است
ترنجبینی اگر هست بر سر خار است
۱به باد رفتهٔ ذوق فضولییم همه
سر هوا طلبیها حباب دستار است
۲عنان وحشت مجنون ما که میگیرد
ز فرق تا به قدم گردباد چیندار است
۳به پاس راحت دل اینقدر زمینگیریم
خیال آبله ضبط عنان رفتار است
۴به محفلیکه دل احیای معرفت دارد
لب خموش چراغ مزار اظهار است
۵غم تحیر حسن قبول باید خورد
نه هرکه آینه پرداخت باب دیدار است
۶به وادیی که مرا داغ انتظار تو سوخت
به چشم نقش قدم خاک نیز بیدار است
۷نگاه اگر به خیال تو گردن افرازد
مژه بلندی انگشتهای زنهار است
۸وفا ستمکش ناموس ناتواناییست
به پای هرکه خورد سنگ بر سرم بار است
۹کشیده سعی هوس رنج دشت و در ورنه
رهیکه پای تو نسپرده است هموار است
۱۰حیا کنید به پیری ز وانمود طرب
سحر چو آینهگیرد نفس شب تار است
۱۱چه ممکن است ز افتادگی گذشتن ما
که خوابناک ضعیفیم و سایه دیوار است
۱۲به این گرانی دل بیدل از من مأیوس
صدا اگر همه گردد بلند کهسار است
۱۳