حذر ز راه محبت که پر خطرناک است
تو مشت خار ضعیفی و شعله بیباک است
۱توان به بیکسی ایمن شد از مضرت دهر
سموم حادثه را بخت تیره تریاک است
۲به اختیار نرفتیم هرکجا رفتیم
غبار ما و نفس، حکم صید و فتراک است
۳ز بس زمانه هجوم کساد بازاریست
چو اشک گوهر ما وقف دامن خاک است
۴چگونه کم شود از ما ملامت زاهد
که صد زبان درازش به چوب مسواک است
۵ازین محیط که در بینمیست توفانش
کسی که آب رخی برد گوهرش پاک است
۶غبار حادثه حصنی است ناتوانان را
کمند موج خطر ناخدای خاشاک است
۷ز خویش رفتن ما رهبری نمیخواهد
دلیل قافلهٔ صبح سینهٔ چاک است
۸نیامدهست شرابی به عرض شوخی رنگ
جهان هنوز سیهمست سایهٔ تاک است
۹چه وانمایمت از چشمبند عالم وهم
که خودنمایی آیینه در دل خاک است
۱۰زمانه کجمنشان را به برکشد بیدل
کسی که راست بود خار چشم افلاک است
۱۱