سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است
در قافلهٔ اشک همین آبله پیش است
۱جهدی که ز فکر حسد خلق برآیی
خاری که به پایی نخلد مرهم ریش است
۲تا مرگ فسردن نکشد طینت مردان
آتشهمه دمسوختهٔ غیرتخویش است
۳جاییکه ز خط تو نمو سبز نگردد
فردوس اگر تل شود انبار حشیش است
۴از برگ طراوت نگهی آب ندادیم
سرسبزی این باغ به شاخ بز و میش است
۵از سنگ شرر گم نشد از خاک غبارش
ازیأس بپرسیدکه راحت بهچهکیش است
۶بستهست قضا ربط علابق بهگسستن
هشدارکه بیگانگیی با همه خویش است
۷دکان عبدم مایهٔ تغییر ندارد
ماییم و متاعی که نه کم بود و نه بیش است
۸بیدل به ادب باش که در پیکر انسان
گر رگ کند اظهارپری تشنهٔ نیش است
۹