نیک و بدم از بخت بدانجام سفید است
چندان که سیاه است نگین نام سفید است
۱سطری ننوشتم که نکردم عرق از شرم
مکتوب من از خجلت پیغام سفید است
۲بر منتظران صرفه ندارد مژه بستن
در پرده همان دیدهٔ بادام سفید است
۳ای غره ی جاه این همه اظهار کمالت
حرفی چو مه نو ز لب بام سفید است
۴بر اهل صفا ننگ کدورت نتوان بست
این شیر اگر پخته وگر خام سفید است
۵ناصافی دل آینه ی وصل نشاید
ای بیخردان جامهٔ احرام سفید است
۶پوچ است تعلق چو ز مو رفت سیاهی
در پینه کنون رشتهٔ این دام سفید است
۷صبحی به سیاهی نزد از دامن این دشت
چندان که نظر کار کند شام سفید است
۸از چرخ کهن درگذر و کاهکشانش
فرسودگیی از خط این جام سفید است
۹از خویش برآ منزل تحقیق نهان نیست
صد جاده دریندشت به یک گام سفید است
۱۰چون دیدهٔ قربانیات از ترک تماشا
بیدل همه جا بستر آرام سفید است
۱۱