کاهش طبع من از فطرت بیباک خود است
شمع را برق فنا شعلهٔ ادراک خود است
۱غیر مشکلکه شود دام اسیران وفا
قفس وحشت صبحم جگر چاک خود است
۲برنگردیم سر از دایره حیرانی
شبنم ما نگه دیدهء نمناک خود است
۳رنگ بیتابی دل از نفس من پیداست
گردن شیشهٔ این باده رگ تاک خود است
۴طوبی اینجا ثمرش قابل دلبستن نیست
زاهد از بیخبری ریشهٔ مسواک خود است
۵گر دل از شرم کرم آب شود ایثار است
ور نه گوهر همه جا عقده امساک خود است
۶نیست دل را چو شکست انجمن عافیتی
صدف گوهر ما سینهٔ صد چاک خود است
۷گردباد از نفس سوخته دامی دارد
صید این بادیه در حلقهٔ فتراک خود است
۸ضرر و نفع جهان است به نسبت ورنه
زهر در عالم خود صاحب تریاک خود است
۹دل به خون میتپد از شوخی جولان نفس
موج بیتابی این بحر ز خاشاک خود است
۱۰شعله را سجدهگهی نیست چو خاکستر خویش
جبههٔ ما نُقَطِ دایرهٔ خاک خود است
۱۱بیدل از ساده دلی آینه لبریز صفاست
آب این چشمه ز موج نظر پاک خود است
۱۲