رزق، خلوتگه اندیشهٔ روزیخوار است
دانه هرگاه مژه بازکند منقار است
۱قطرهٔ ما نشد آگاه تامل، ورنه
موج این بحر گهرخیز گریبان زار است
۲الفت جسم صفای دل ما داد به زنگ
آب این آینه یکسر عرق گلکار است
۳طرف دامان تعلق ز خراش ایمن نیست
مفت دیوانه که صحرای جنون بیخار است
۴از کجاندیشی دل وضع جهان دلکش نیست
غم تمثال مخور آینه ناهموار است
۵بر تعین زدهای زحمت تحقیق مده
سر سودایی سامان به گریبان بار است
۶در بهاریکه سر و برگ طرب رنگ فناست
دست بر سر زدنت به زگل دستار است
۷ادب آموز هوستازی غفلت پیریست
سایه را پای به دامن، ز خم دیوار است
۸رنگها بالفشان میرود و میآید
این چمن عالم تجدید کهن تکرار است
۹ای ندامت مددی کز غم اسباب جهان
دست سودن هوسی دارد و پُر بیکار است
۱۰بیدل از زندگی آخر نتوان جان بردن
رنگ این باغ هوس آتش بیزنهار است
۱۱