غلغل صبح ازل از دل عالم برخاست
کاتش افتاد در بن خانه و آدم برخاست
۱خلقی از دود تعین به جنون گشت علم
شمعهاگل به سر از شوخی پرچم برخاست
۲صنعتی داشت محبتکه ز مضراب نفس
صد قیامت به خروش آمد و مبهم برخاست
۳نه همین اشک چکید ازمژه وخفت به خاک
هرچه افتاد ز چشم تر ما، کم برخاست
۴جوهر عقل درین کارگه هوش گداز
دید خوابی که چو بیدار شد ابکم برخاست
۵بال افسرده به تقلید چه پرواز کند
مژه بیهوده ز نظارهٔ مقدم برخاست
۶عهد نقش قدم و سایه به عجز است قدیم
گر بهگردون رسم از خاک نخواهم برخاست
۷فکر جمعیت دلها چقدر سنگین بود
آسمانها ته این بارگران خم برخاست
۸تاب یکباره برون آمدن از خوبش کراست
شمع برخاست ازین محفل وکمکم برخاست
۹خاک خشکی به سر مزرع ما ریختنی ست
ابر چون گَرد ازین بادیه بیغم برخاست
۱۰کس ندانست ازین بزم کجا رفت سپند
دوش با ناله دلی بود که توأم برخاست
۱۱گرد جولان توام لیک ندرد طاقت
آنقدر باش که من نیز توانم برخاست
۱۲به چه امید کنون پا به تعلق فشریم
تنگشد آنهمه این خانهکه دل هم برخاست
۱۳چون سحر بیدل از اندیشهٔ هستی بگذر
از نفس هرکه اثر یافت ز عالم برخاست
۱۴