دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است
سودن دست ز پا یک دو قدم پیشتر است
۱عالمی سوخت نفس، در طلبو رفت بهباد
فکر شبگیر رها کن که همینت سحر است
۲قطرهٔ ما به طلب پا زد و از رنج آسود
بیدماغی چقدر قابل وضع گهر است
۳تا خموشی نگزینی حق و باطل باقیست
رشتهای راگره جمع نسازد دو سر است
۴رنج خفت مکش از خلق به اظهارکمال
نزد این طایفه بیعیب نبودن هنر است
۵در چنین عرصهکه عام است پرافشانی شوق
مشت خاک تواگرخشک فروماند تر است
۶دعوی عشق و سر از تیغ جفا دزدیدن
در رگحوصله، خونی که نداری جگر است
۷طینت راستروانکلفت تلخی نکشد
گره نی لب چسبیده ذوق شکر است
۸هرکس از قافلهٔ موجگهر آگه نیست
روش آبلهپایان خیالت دگر است
۹خواب فهمیدهای و در قفس پروازی
باخبر باش که بالین تو موضوع پر است
۱۰این شبستانگرهی نیستکه بازش نکنند
به تکلف هم اگر چشمگشایی سحر است
۱۱ترک هستی کن و از ذلت حاجت به درآی
تا نفس باب سوال است غنا دربهدر است
۱۲ما و من تعبیهٔ صنعت استاد دلیم
قلقل شیشه صدای نفس شیشهگر است
۱۳هرکجا آینه دکان هوس آراید
پر به تمثال منازید نفس در نظر است
۱۴بیدل از عمر مجو رسم عنان گرداندن
قاصد رفتهٔ ما بازنگشتن خبر است
۱۵