در تپشآباد دهر حیرت دل لنگر است
مرکز دور محیط آب رخگوهر است
۱چرخ ز سرگشتگیگرد سحر سازکرد
سودن صندل همان شاهد دردسر است
۲لاف هنر بیهدهست تا ننمایی عمل
تیغ نگردد چنارگر همه تن جوهر است
۳نیست غبار اثر محرم جولان ما
کز عرق شرم عجز راه فضولی تر است
۴رشتهٔ ساز امید درگره عجز سوخت
شوق چه شوخیکند ناله نفسپرور است
۵رهرو تسلیم را، راحله افتادگی
قافلهٔ عجز را خاک شدن رهبر است
۶تا به قبولی رسی دامن ایثارگیر
شامهٔ آفاق را صیتکرم عنبر است
۷بحث عدو را مده جز به تغافل جواب
زانکه حدیث درشت درخورگوش کر است
۸دام تپشهای دل حسرت سیر فناست
شعلهٔ بیتاب ما بسمل خاکستر است
۹رویکهدارد عرق، دیدهسرشک آشناست
زلفکه در تابرفت نسخهٔدل ابتر است
۱۰چاکگریبان ما سینه به صحراگشود
تنگی خلق جنون این همه وسعتگراست
۱۱بیدل از این انجمن سرخوش دردیم و بس
بزم چو باشد شراب آبلهاش ساغر است
۱۲