اشک یک لحظه به مژگان بار است
فرصت عمر همین مقدار است
۱زندگی عالم آسایش نیست
نفس آیینهٔ این اسرار است
۲بسکهگرم است هوای گلشن
غنچه اینجا سر بیدستار است
۳شیشهساز نم اشکی نشوی
عالم از سنگدلان، کهسار است
۴خشت داغیست عمارتگر دل
خانهٔ آینه یک دیوار است
۵میکشی سرمهٔ عرفان نشود
بینش از چشم قدح دشوار است
۶همچو آیینه اگر صاف شوی
همه جا انجمن دیدار است
۷گوشکو تا شود آیینهٔ راز
نالهٔ ما نفس بیمار است
۸دردگلکرد زکفر و دین شد
سبحه اشک مژه، زنار است
۹نیست گردابصفت آرامم
سرنوشتم به خط پرگار است
۱۰از نزاکت سخنم نیست بلند
از صدا ساغرگل را عار است
۱۱غافل از عجز نگه نتوان بود
آسمانها گره این تار است
۱۲نکشد شعله سر از خاکستر
نفس سوختگان هموار است
۱۳بیدل از زخم بود رونق دل
خندهٔگل نمک گلزار است
۱۴