از حباب اینقدرم عبرت احوال بس است
کانچه ممکن نبود ضبط عنان نفس است
۱در توهمکدهٔ عافیت آسودن نیست
رگ خوابیکه به چشم تو نمودند خس است
۲اگر این است سرانجام تلاش من و ما
عشق هم درتپشآباد دو روزت هوس است
۳خلق عاجز چقدر نازکند بر اقبال
مور بیچاره اگرپر به درآرد مگس است
۴طبعت آن نیستکز افلاس شکایت نکند
ساغر باده زمانیکه تهی شد جرس است
۵کوتهیکرد ز بس جامهام از عریانی
آستین هم بهکفم دامن بیدسترس است
۶بسکه فرش است درین رهگذر آداب سلوک
طورافتادگی نقش قدم، پیش و پس است
۷وضع مرغانگرفتار خوشم میآید
ورنه مژگان صفتم بال برون قفس است
۸بر در دل ز ادب سجدهکن آواز مده
صاحب خانهٔ آیینهٔ ما هیچکس است
۹ترک هستیست درین باغ طراوت بیدل
شبنم صبح همین شستن دست ازنفس است
۱۰