عشرت موهوم هستیکلفت دنیا بس است
رنگ اینگلزار خونگردیدن دلها بس است
۱نشئهٔ خوابی که ما داربم هرجا میرسد
فرش مخملگر نباشد بستر خارا بس است
۲آفت دیگر نمیخواهد طلسم اعتبار
چون شرر برق نگاهی خرمن ما را بس است
۳انقلاب دهر دیدیگوشه میباید گرفت
عبرت احوال گوهر شورش دریا بس است
۴میشود زرپن بساط شب، ز نور روی شمع
رونق بخت سیه پرواز رنگ ما بس است
۵حسنبیپرواست، اینجا قاصدیدرکار نیست
نامهٔ احوال مجنون طرهٔ لیلا بس است
۶آگهی مستغنیست از فکر سودای شهود
دیده ی بینا اگر نبود دل دانا بس است
۷مطربی در بزم مستانگر نباشدگو مباش
نینواز مجلس میگردن مینا بس است
۸پیچش آهی دلیل وحشت دل میشود
گردبادی چین طراز دامن صحرا بس است
۹سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش
افسر ما چون ره خوابیده نقش پا بس است
۱۰