او گفتن ما وتو به هر رنگ ضرور است
اینش مکن اندیشهکه او از همه دور است
۱آیینهٔ تنزیه وکدورت چه خیال است
جاییکه بطون منفعل افتاد ظهور است
۲واداشته افسانهات از فهم حقیقت
این پنبهٔ گوشت اثر آتش طور است
۳یاران به تلاش من مجهول بخندید
او در بر و من دربهدر، آخر چه شعور است
۴بر صبحدمگلشن ایجاد منازید
هنگامهٔ بنیاد تبسمکده شوراست
۵دمسردی یاران جهان چند نهفتن
دندان به هم خوردهٔ سرمازده عور است
۶از شخص به تمثال تسلی نتوان شد
زحمتکش صیقل نشوی آینهکور است
۷جاییکه خموشیست سرو برگ سلامت
هرگاه زبان بالگشاید پر مور است
۸پرغره نباشید چه تحقیق وچهتقلید
اینها همه بیحاصلی عشق غیور است
۹بیدل به تو درهیچ مکان راه نبردیم
آیینه سراب استکه تمثال تو دور است
۱۰