ما را به راه عشق طلب رهنما بس است
جایی که نیست قبلهنما نقش پا بس است
۱جنس نگه ز هر که بود جلوه سود ما
سرمایه بهرآینهکسب صفا بس است
۲ننشست اگر به پهلوی، ما تیر او، ز ناز
نقشی به حسرتش، ز نی بوربا بس است
۳سرگشتهای که دامن همت کشد ز دهر
بر دوش عمر چون فلکش یک ردا بس است
۴گو سرمه عبرت آینهٔ دیدهها مباش
ما را خیال خاک شدن توتیا بس است
۵یک دم زدن به خاک نشاند سپند را
هرچند ناله هیچ ندارد مرا بس است
۶گر مدعا ز جادهٔ اوهام جستن است
یک اشک لغزش تو فنا تا بقا بس است
۷منتکش نسیم نشد غنچهٔ حباب
ما را همان شکسته دلی دلگشا بس است
۸آخرسری به منزل مقصود میکشیم
افتادگی چو جاده در این ره عصا بس است
۹یارب مکن به بار دگر امتحان ما
برداشتیم پیش تو دست دعا بس است
۱۰عرض شکست دل به زبان احتیاج نیست
رنگ شکسته آینهٔ حال ما بس است
۱۱بیدل دماغ دردسر این و آن کراست
با خویش هم اگر شدهایم آشنا بس است
۱۲