هستی به رنگ صبح دلیل فنا بس است
بهر وداع ما نفس آغوش ما بس است
۱زین بحر چون حباب کمال نمود ما
آیینهداری دل بیمدعا بس است
۲ما مرد ترکتازی آن جلوه نیستیم
بهر شکست لشکر ما یک ادا بس است
۳محروم پایبوس تو را بهر سوختن
گرشعلهنیست غیرت رنگ حنابس است
۴محتاج نیست حسن به آرایش دگر
گل را ز غنچه تکمهٔ بند قبا بس است
۵از دل به هر خیال قناعت نمودهایم
آیینه رویگر ننماید قفا بس است
۶گوهرصفت ز منت دریوزهٔ محیط
درکاسهٔ جبین تو آب حیا بس است
۷واماندگی به هر قدم اینجا بهانه جوست
گر خار نیست آبله هم زیر پا بس است
۸گر درخورکفایت هرکس نصیبهای است
آیینه گو به هرکه رسد، دل به ما بس است
۹خودبینیی که آینهٔ هیچکس مباد
در خلق شاهد نگه نارسا بس است
۱۰ما را چو رشتهای که به سوزن وطن کند
چندانکه بگذریم درین کوچه جا بس است
۱۱بیدل مرا به بوس و کنار احتیاج نیست
با عندلیب جلوهٔ گل آشنا بس است
۱۲