سفله با جاه نیزهیچکس است
مور اگر پر برآورد مگس است
۱نفس را بیشکنجه مگذارید
سگ دیوانه مصلحش مرس است
۲خفت اهل شرم بیباکیست
چون پرد چشم پایمال خس است
۳منفعل نیست خلق هرزه معاش
دو جهان یک دماغ بوالهوس است
۴بر امید گشاد عقدهٔ کار
چشم اگر باز کردهایم بس است
۵خون افسردهایم باقی هیچ
خرقهٔ ما چو پوست بر عدس است
۶فرصت رفته نیست باب سراغ
کاروان خیال بیجرس است
۷آینه نسبتی به دل دارد
که مقام تأمل نفس است
۸مفلسان را، ز عالم اسباب
تاگریبان تمام دسترس است
۹هرکه جست از عدم بههستی ساخت
یک قدم پیش آشیان نفس است
۱۰بیدل از خاک میرویم به باد
غیر ازیننیستآنچه پیشو پس است
۱۱