وحشت مدعا جنون ثمر است
ناله بالفشانده ی اثر است
۱سوختن نشئهٔ طراوت ماست
شمع از داغ خویش گل به سر است
۲شب عشرت غنیمت غفلت
مژه گر باز میکنی سحر است
۳سنگ در دامن امید مبند
فرصت آیینهداری شرر است
۴ساز نومیدی اختیاری نیست
خامشی نالهٔ شکست پر است
۵نتوان خجلت مراد کشید
ای خوش آن ئالهای که بیاثر است
۶اشک گر دام مدعا طلبیست
چشم ما از قماشگریه تر است
۷وضع این بحر سخت بیپرواست
ورنه هر قطره قابل گهر است
۸سایه تا خاک پُر تفاوت نیست
از بقا تا فنا همین قدر است
۹درد کامل دلیل آزادیست
تا نفس ناله نیست در جگر است
۱۰همچو آیینه بسکه دلتنگیم
خانهٔ ما بروننشین در است
۱۱بیدل از کلفت شکست منال
بزم هستی دکان شیشهگر است
۱۲