شعلهٔ بیبال وپر سجده گر اخگر است
سعی چو پستی گرفت، آبله ی پا، سر است
۱باعث لاف غرور نیست جز اسباب جاه
دعوی پروازها در خور بال و پر است
۲عرض هنر میدهد دل ز خم و پیچ آه
آینهٔ داغ اگر دود کشد جوهر است
۳خواری دیوان دهر عزت ما بیشکرد
فرد چو باطل شود سر ورق دفتراست
۴چند زند همتم فال بنای امل
رشتهٔ نومیدیی دارم و محکم تر است
۵ناله ز هر جا دمد، بیخلش درد نیست
زخمه رگ ساز را تیزتر !ز نشتر است
۶اهل دل آتش دماند، بین که به روی محیط
آبلههای حباب از نفسگوهر است
۷یار در آغوش تست هرزه به هرسو متاز
دیده ی بینا طلب جلوه نگه پرور است
۸نیست بساط جهان، قابل دلبستگی
ریشهٔ ما چون نفس در چمن دیگر است
۹شیوهتغافل خوشاست ورنه بهاینبرق حسز
تا تو نظرکردهای آینه خاکستر است
۱۰غیرفنا نگسلد بند غرور نفس
رشتهٔ این شمع را عقدهکشا صرصر است
۱۱بیدل از آشوب دهر سرن کشیدی به جیب
زورق توفانیات بیخبر از لنگر است
۱۲