زین دو شرر داغ دل هستی ما عبرتیست
کاغذ آتش زده محضر کمفرصتیست
۱زیر فلک آنقدر خجلت مهلت مبر
زندگی خضر هم یک دو نفس تهمتیست
۲آن همه پاینده نیست غلغل جاه و حشم
کوس و دهل هرکجاست چون تبغب نوبتیست
۳خاک ز سعی غبار بر فلکش نیست بار
سجده غنیمت شمار عالم دون همتیست
۴غیر غبار نفس هیچ نپیمودهایم
بادهٔ دیگر کجاست شیشهٔ ما ساعتیست
۵چشمت اگر باز شد محو خیالات باش
فهم تماشا کراست آینه هم حیرتیست
۶تهمت اعمال زشت ننگ حقیقت مباد
آدمی ابلیس نیست لیک حسد لعنتیست
۷آینه در زنگبار چاره ندارد ز زنگ
همدم بدطینتان قابل بیحرمتیست
۸نخل گداز آبیار از بن و بارش مپرس
گریه چه خرمن کنیم حاصل شمع آفتیست
۹نم به جبین محو کن تا ندری جیب شرم
گر عرق آیینه شد ننگ ادب کسوتیست
۱۰شمع نسوزد چرا بر سر پروانهها
بت به غم برهمن ز آتش سنگش ستیست
۱۱تاب و تب موج و کف، خارج دریا شمار
قصهٔ کثرت مخوان بیدل ما وحدتیست
۱۲