وضع خطوط جبین از قلم مبهمیست
شبهه چه خواند کسی د رورق ما نمیست
۱درکلف آباد وهم درد محبت کراست
مقتضی دود و گرد گریهٔ بیماتمیست
۲بیعرق شرم نیست از من و ما دم زدن
درنفس ما چو صبح آینهٔ شبنمیست
۳الفت دل رهزن است ورنه درین دشت و در
پای طلب زآبله برپل آبکمیست
۴محرم خود نیستی ورنه به رنگ هلال
سر به فلک سودنت سوی گریبان خمیست
۵زخم دلت گندمی ست در غم سودای نان
پشت و شکم گر به هم سوده شود مرهمیست
۶معنی مغشوش حرص تا شود آیینهات
درکف دست فسوس نیز خط توامیست
۷هرچه دمید از نفس رفت به باد هوس
رشتهٔ دیگر مبند نغمهٔ سازت رمیست
۸طالب ویرانهها غیر جنونتکهکرد
آنچه تو خواندی بهشت خانهٔ بیآدمیست
۹نیست حضور دلت جز به حساب ادب
از نفس آگاه باش شیشهگریها دمیست
۱۰نشئهٔ عشق و هوس باز درتن جاکجاست
گر همه خمیازه است ساغر عیش جمیست
۱۱شعلهٔ درد غرور تاخته در هر دماغ
خلق سراپا چو شمع یک علم و پرچمیست
۱۲جست دل از پیر عقل باعث اخفای راز
گفت در این انجمن دیدهٔ نامحرمیست
۱۳شیخ و برهمن همان مست خیال خودند
آگهی اینجا کراست بیدل ما عالمیست
۱۴