به محفلیکه دل آیینهٔ رضاطلبیست
نفس درازی اظهار پای بیادبیست
۱خروش العطش ما نتیجهٔ طلب است
وگرنه وادی الفت سراب تشنه لبیست
۲میی ز خم نکشیدیم عذر حوصله چند
تنک شرابی ما جرم شیشهٔ حلبیست
۳کسیکه بخت سیه سایه برسرش افکند
اگر به صبح زند غوطه آه نیم شبیست
۴اسیربخت سیه پیکریکه من دارم
به هرصفتکه دهم عرضه آه نیم شبیست
۵به عالمیکه نگاه تو نشئه توفان است
زخویش رفتن ما موج بادهٔ عنبیست
۶خیال محمل تهمت به دوش سرمه مبند
رم غزال تو وحشت غبار بیسببیست
۷دلت مقابل و آنگاه عرض یکتایی
ثبوت وحدت آیینه خانه بوالعجبیست
۸عروج وهم ازین بیشتر چه میباشد
که مردهایم و نفس غرهٔ سحر لقبیست
۹نهای حریف مذلت دل از هوس پرداز
که آبروعرق شرم آرزوطلبیست
۱۰دلیل جوش هوسهاست الفت دنیا
عجوز اگر خوشت آید ز علت عزبیست
۱۱به درس دل عجمی دانشم چه چارهکنم
که مدعا ز نفس تا بیان شود عربیست
۱۲ز دور باش غرورتغافلش بیدل
من و دلیکه امیدش خروش زیرلبیست
۱۳