حضورکلبهٔ فقر از تکلفات بریست
چراغ ما زسر شام تا سحرسحریست
۱سر امید اقامت در این بساط کراست
چوشمع مرکزرنگیم ورنگها سفریست
۲صدای تست کزینکوه باز میگردد
به ناله رنج مکش در مزاج سنگکریست
۳زمان فتنهٔ آفاق انتظاری نیست
بهوش باشکه هر ماه دورها قمریست
۴به عجزخلق مشو غافل ازشکوه ظهور
شکست شیشهٔ امکانکلاه نازپریست
۵تبسمکه در این باغ بینقابیکرد
که رنگ صبحی اگرگرد میکند شکریست
۶گرفتم آینهات نیست محرم اشیا
به خوابش نیز نکردی نظر چه بیبصریست
۷به هر نفس دلی ایجاد میکنی نگهی
که زندگی چقدرکارگاه شیشهگریست
۸به لنگی نفست اعتماد جهد خطاست
بجا نشین و قدمزنکه مرکبتکمریست
۹درین بساط که نرد خیال میبازیم
به مرگ دادن جان هم دلیل مفتبریست
۱۰ز ننگ دعویگردنکشی حذر بیدل
که داغ شمع ته پاگل دماغ سریست
۱۱