دل از ندامت هستی، مکدر افتادهست
دگر ز یأس مگو خاک بر سر افتادهست
۱در این بساط، تنزه کجا، تقدسکو
مسیح رفته و نقش سم خر افتادهست
۲مرو به باغ که از خندهکاری گلها
در این هوسکده رسم حیا برافتادهست
۳فلک شکوه برآ، از فروتنی مگذر
بلندی سر این بام بر در افتادهست
۴به هر طرف نگری خودسری جنون دارد
جهانخطیست که بیرون مسطر افتادهست
۵به غیر چوب زمینگیری از خران نرود
عصا کجاست که واعظ ز منبر افتادهست
۶نرفت شغل گرفتاری از طبیعت خلق
قفس شکسته به آرایش پر افتادهست
۷کسی به منع خودآراییات ندارد کار
بیا که خانهٔ آیینه بیدر افتادهست
۸سرشک آینه نگذاشت در مقابل آه
ز بینمی چقدر چشم ما تر افتادهست
۹به عافیت چه خیال است طرف بستن ما
مریض عشق چو آتش به بستر افتادهست
۱۰فسانهٔ دل جمع از چه عالم افسون بود
محیط در عرق سعی گوهر افتادهست
۱۱تو هم به حیرت از این بزم صلحکن بیدل
جنون حسن به آیینهها درافتادهست
۱۲