بهدست و تیغکسی خون من حنابستهست
به حیرتمکه عجب تهمت بجا بستهست
۱ز جیب ناز خطش سر برون نمیآرد
ز بسکه عهد به خلوتگه حیا بستهست
۲زه قبای بتی غنچهکرد دلها را
که حسنش ازرگگل بند بر قبا بستهست
۳غبار من همه تن بال حسرت است اما
ادب همان ره پرواز مدعا بستهست
۴به وادی طلبت نارسایی عجزیم
که هرکه رفته زخود خویش را بهما بستهست
۵امیدهاست که جز سجدهام نفرماید
کسیکه خاصیت عجز برگیا بستهست
۶تن از بساط حریرم چهگونه بندد طرف
که دل به سلسلهٔ نقش بوریا بستهست
۷نگاه حسرتم و نیست تاب پروازم
که حیرت از مژهام بال بر قفابستهست
۸گداخت حیرت نقاش رنگ تصویرم
کهنقش هستی من بینفس چرا بستهست
۹مگربه آتش دل التجا برم چوسپند
که بیزبانم وکارم به ناله وابستهست
۱۰چو شمع تا به فنا هیچجا نیاسایم
مرا سریستکه احرام نقش پا بستهست
۱۱مگر ز زلف تو دارد طریق بست وگشاد
که بیدل اینهمهمضمون دلگشا بستهست
۱۲