چنینکه نیک وبد ما به عجزوابستهست
قضا به دست حنا بسته نقش ما بستهست
۱به قدرناله مگرزین قفس برون آییم
وگرنه بال به خون خفته است وپا بستهست
۲چو سنگ چاره ندانم از زمینگیری
زدست عجزکه ما را به پای ما بستهست
۳بهاربوسه به پای تو داد و خونگردید
نگه تصور رنگینی حنا بستهست
۴کدام نقش که گردون نبست بیستمش
دلی شکسته اگر صورت صدا بستهست
۵درین دو هفتهکه در قید جسم مجبوری
گشادهگیر در اختیار یا بستهست
۶بهکعبه میکشم از دیر محمل اوهام
نفس به دوش من ناتوان چها بستهست
۷دلم زکلفت جرم نکردهگشت سیاه
غبار آینهام زنگهای نابستهست
۸به ذوق عافیت، آن به،که هیچ ننمایی
کف غباری وآیینه بر هوا بستهست
۹حریف نسخهٔ افتادگی نهای، ورنه
هزارآبله مضمون نقش پا بستهست
۱۰چو موج هرزه تلاشکنار عافیتیم
شکست دلکمر ما هزار جا بستهست
۱۱چو صبح بر دو نفس آنقدر مچین بیدل
که تا نگاهکنی محمل دعا بستهست
۱۲