دل در قدم آبله پایانکه شکستهست
اینشیشه بههرکوهو بیابانکه شکستهست
۱جز صبر به آفات قضا چاره نشاید
در ناخن تدبیر نیستانکه شکستهست
۲با سختی ایام درشتی مفروشید
ایبیخبران سنگ به دندانکه شکستهست
۳گر ناز ندارد سر سوتش غبارم
دامان تو، ای سرو خرامانکه شکستهست
۴هر سو چمنآرایی نازیست درین باغ
آیینه به این رنگ گلافشانکه شکستهست
۵گل بیتپشی نیست جگرداری رنگش
جز خنده بر اینزخم نمکدانکه شکستهست
۶گرعجز عنانگیر ز خود رفتن من نیست
رنگم چوگلشمع پریشانکه شکستهست
۷با چاک جگر بایدم ازخویش برون جست
چونصبحبهرویم در زندانکه شکستهست
۸کر موج ندارد تب وتاب نم اشکم
در چشممحیط اینهمهمژگانکه شکستهست
۹عمریست جنونمیکنم از خجلت افلاس
دستیکه ندارم به گریبانکه شکستهست
۱۰هر ذره جنون چشمی از دیدهٔ آهوست
آیینهٔ مجنون به بیابانکه شکستهست
۱۱بیدل نفسی چند فضولیکن وبگذر
بر خوانکریمان دل مهمانکه شکستهست
۱۲