چون شمع اگر خلق پس و پیش گذشتهست
تا نقش قدم پا به سر خویش گذشتهست
۱در هیچ مکان رام تسلی نتوان شد
زین بادیه خلقی به دل ریش گذشتهست
۲گر راه روی بر اثر اشک قدم زن
هستیست خدنگی که ز هر کیش گذشتهست
۳شاید ز عدم گل کند آثار سراغی
از دشت، غبارِ همهکس پیش گذشتهست
۴هر اشک که گل کرد ز ما و تو به راهیست
این آبلهها بر سر یک نیش گذشتهست
۵روز دو دگر نیز به کلفت سپری گیر
زین پیش هم اوقات به تشویش گذشتهست
۶شیخان همه آداب خرامند و لیکن
زین قافلهها یکدو قدم ریش گذشتهست
۷آدمگری از ریش بیاموز که امروز
هر پشم ز صد خرس و بز و میش گذشتهست
۸ای پیر خرف شرم کن از دعوی شوخی
عمری که کمش میشمری بیش گذشتهست
۹زین بحر که دور است سلامت ز کنارش
آسوده همین کشتی درویش گذشتهست
۱۰سرمایههواییست چه دنیا و چه عقبا
از هرچه نفس بگذرد از خویش گذشتهست
۱۱بیدل به جهان گذران تا دم محشر
یک قافله آیندهمیندیش گذشتهست
۱۲