شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست
از آینه تاکنج تغافل سفر اوست
۱تمکین چقدر منفعل طرز خرام است
نه قلزم امکان، عرق یک گهر اوست
۲دیوانه و عاقل همه محو است در اینجا
از هرچه خبر یافتهای بیخبر اوست
۳هرچندکه عنقا، ز خیال تو برون است
هر رنگکه داری به نظر نقش پر اوست
۴ای گل چمن حیرت عریانی خود باش
این جامهٔ رنگی که تو داری به بر اوست
۵دل شیفتهٔ دیر و حرم شد چه توان کرد
بنگیست درین نسخه که اینها اثر اوست
۶تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد
خوش باشکه خود را تو نمودن هنر اوست
۷دارند حریفان خرابات حضورش
جام می رنگیکه پری شیشهگر اوست
۸از ظاهر و مظهر مفروشید تخیل
خورشید قدم آنچه ندارد سحر اوست
۹زین بیش، عیار من موهوم مگیرید
دستیکه به خود حلقهکنم درکمر اوست
۱۰بیدل مگذر از سر زانوی قناعت
این حلقه به هرجا زده باشی به در اوست
۱۱