نقاش ازل تا کمر مو کمران بست
تصویر میانت به همان موی میان بست
۱از غیرت نازست که آن حسن جهانتاب
واگرد نقاب ازرخ و برچشم جهان بست
۲شهرتطلبان! غرهٔ اقبال مباشید
سرهاست در اینجا که بلندی به سنان بست
۳سامان کمال آن همه بر خویش مچینید
انبوهی هر جنسکه دیدیم دکان بست
۴منسوب کجان معتمد امن نشاید
زآن تیر بیندیشکه خود را بهکمان بست
۵ترک طلب روزی از آدم چه خیال است
گندم نتوانست لب از حسرت نان بست
۶مردیم وزتشویش تعلق نگسستیم
بر آدم بیچاره که افسار خران بست؟
۷چون سبحه جهانیبه نفسکلفت دل چید
هرجاگرهی بود براین رشته میان بست
۸هر موج در این بحر هوسگاه حبابیست
پنسان همهکس دل به جهانگذران بست
۹کس محرم فریاد نفسسوختگان نیست
شمع از چه درین بزم به هر عضو زبان بست
۱۰عمریست ز هر کوچه بلند است غبارم
بیداد نگاه که بر این سرمه فغان بست
۱۱بیدل همه تن عبرتم از کلفت هستی
جز چشم ز تصویر غبارم نتوان بست
۱۲