مشاطهٔ شوخیکه به دستت دل ما بست
میخواست چمن طرحکند رنگ حنا بست
۱آن رنگکه میداشت دریغ از ورق گل
از دور کف دست تو بوسید و به پا بست
۲آخرچمنی را به سرانگشت تو پیچید
وا کرد نقاب شفق و غنچه نما بست
۳آب است ز شبنم دل هر برگ گل امروز
کاین رنگ چمن ساز وفا سخت بجا بست
۴زین نور که از شمع سرانگشت تو گل کرد
تا شعله زند آتش یاقوت حنا بست
۵کیفیت گل کردن این غنچه به رنگیست
کز حیرت سرشار توان آینهها بست
۶ارباب نظر را به تماشای بهارش
دست مژهای بود تحیر به قفا بست
۷تا چشم گشاید مژه آغوش بهار است
رنگ سر ناخن چقدر عقدهگشا بست
۸گر وانگری صنعت مشاطگیی نیست
سحراستکه برپنجهٔ خور- سها بست
۹تا عرضه دهد منتخب نسخهٔ اسرار
طراح چمن معنی هرغنچه جدا بست
۱۰بیدل تو هم از شوق چمن شو که به این رنگ
شیرازهی دیوان تو امروز حنا بست
۱۱