در بهار گریه عیش بیدلان آماده است
اشک تاگل میکند هم شیشه و هم باده است
۱طینت عاشق همین وحشت غبار ناله نیست
چون شرارکاغذ اینجا داغ هم آزاده است
۲هیچکس واقف نشد از ختمکار رفتگان
در پی اینکاروان هم آتشی افتاده است
۳پردهٔ ناموس هستی اعتباری بیش نیست
بزم ما را شیشهایگر هست رنگباده است
۴منزل خاصی نمیخواهد عبادتگاه شوق
هرکف خاکیکه آنجا سر نهی سجاده است
۵زاهد ز رشک شرار شوق ما تردامنان
همچو خارخشک بهر سوختن آماده است
۶عقلکو تا جمع سازد خاطر از اجزای ما
عشق مشت خاک ما را سر به صحرا داده است
۷خار راه اهل بینش جلوهٔ اسباب نیست
ازکمند الفت مژگان نگه آزاده است
۸زنهار! ایمن مباش ز شک دردآلود من
گرهمه یکشبنم استاین طفل توفانزاده است
۹تا فنا در هیچ جا آرام نتوان یافتن
هرچهجزمنزل درینوادیست یکسرجادهاست
۱۰گوهر ماکاش از ننگ فسردن خون شود
میرود دریا ز خویش و موج ما استاده است
۱۱دل به نادانی مده بیدلکه در ملک یقین
تختهٔ مشق خیال است آینه تاساده است
۱۲