دارم ز نفس نالهکه جلاد من این است
در وحشتم از عمرکه صیاد من این است
۱برداشته چون بو روان دانهٔ اشکی
آوارهٔ دشت تپشم، زاد من این است
۲مدهوش تغالکدهٔ ابروی یارم
جامیکه مرا میبرد از یاد من این است
۳چون صبح بهگرد رم فرصت نفسم سوخت
آن سرمهکه شد رهزن فریاد من این است
۴سنگی به جگر بستهام از سختی ایام
آیینهام و جوهر فولاد من این است
۵هم صحبت.بخت سیه از فکر بلندم
در باغ هوس سایهٔ شمشاد من این است
۶چشمی نشد آیینهٔکیفیت رنگم
شخص سخنم، صورت بنیاد من این است
۷دارم به دل از هستی- موهوم غباری
ای سیل بیا خانهٔ آباد من این است
۸هر ناله، به رنگ دگرم، میبرد از خویش
در مکتب غم، سیلی استاد من این است
۹دست مژه برداشتنم، عرض تمناست
حیرت زدهام شوخی فریاد من این است
۱۰از الفت دل چاره ندارم چه توانکرد
دام و قفس طایر آزاد من این است
۱۱با هر نفسم لخت دلی میرود از خوبش
جان میکنم. و تیشهٔ فرهاد من این است
۱۲هر حرف که آید بسه لبم نام تو باشد
از نسخهٔ هستی، سبق یاد من این است
۱۳گردی شوم وگوشهٔ دامان توگیرم
گر بخت به فریاد رسد داد من این است
۱۴چون اشک ز سرگشتیام نیست رهایی
بیدل چهکنم نشئهٔ ایجاد من این است
۱۵