دل را ز نگه دام هوس بر سر راه است
در مزرع غم ریشهٔ این دانه نگاه است
۱بیدرد نجوشد نفس از سینهٔ عاشق
موجی که از این بحر دمد شعلهٔ آه است
۲این دشت زیارتکده منظره کیست
تا ذره همان دیدهٔ امید به راه است
۳غیر از دل آشفته به عالم نتوان یافت
این بزم مگر حلقهٔ آن زلف سیاه است
۴از صفحهٔ دل نقش کدورت نتوان شست
گردون به حقیقت گره تار نگاه است
۵بر اهل هوس ظلم بود باده پرستی
عمریست کلف جوهر آیینهٔ ماه است
۶تنگ است به ارباب نظر وسعت امکان
این بیخبران را لب ساغر لب چاه است
۷این عقل که دارد سر پر نخوت شاهان
شمعیست که افسرده فانوس کلاه است
۸مشکل که شود وحشی ما رام تعلق
در خانهٔ دل نیز نفس مردهٔ راه است
۹درکیش حیاپیشگی ام شوخی اظهار
هرچند درآیینهٔ خویش است نگاه است
۱۰بیعشق محال ست بود رونق هستی
بیجلوهٔ خورشید جهان نامه سیاه است
۱۱داغم اگر از دود کشد شعلهٔ آهی
چشمیست که بر روی کسی گرم نگاه است
۱۲آیینهام و طاقت دیدار ندارم
این باده ندانم چقدر حوصله خواه است
۱۳بیدل نکند کعبهٔ جان جلوه به چشمش
تا گرد جسد آینهدار سر راه است
۱۴