خاک نمیم، ما را،کی فکر عجز و جاه است
گرد شکستهٔ ما بر فرق ماکلاه است
۱عشق غیوراز ما چیزی نخواست جزعجز
سازگدایی اینجا منظور پادشاه است
۲خیر و شریکه دارند بر فضل واگذارید
هرچند امید عفو است درکیش ماگناه است
۳با عشق غیرتسلیم دیگر چه سرکندکس
در آفتاب محشر بیسایگی پناه است
۴دلگر نشان نمیداد هستی چه داشت در بار
تمثال بیاثر را آیینه دستگاه است
۵ای شمع چند خواهی مغرور ناز بودن
اینگردن بلندت سر درکنار چاه است
۶جهد ضعیف ما را تسلیم میشناسد
هرچند پا نداریم چون سبحه سر به راه است
۷خاک مرا مخواهید پامال ناامیدی
با هر سیاهکاری در سرمهام نگاه است
۸شستن مگربخواند مضمون سرنوشتم
نامیکه من ندارم در نامهٔ سیاه است
۹شادمکه فطرتم نیست تریاکی تعین
وهمیکه میفروشم بنگ است وگاهگاه است
۱۰بیدل دلیل عجز است شبنم طرازی صبح
از سعی بیپر و بال اشکم گداز آه است
۱۱