برروی ما چوصبح نهرنگی شکسته است
گردی ز دامن تپش دل نشسته است
۱بیآفتاب وصل تو بخت سیاه ما
مانند سایه آینهٔ زنگ بسته است
۲زاهد حذر ز مجلس مستانکه موج می
صد توبه را به یک خم ابرو شکسته است
۳در بزمگاه عشق هوس را مجال نیست
تا شعلهگرم جلوه شود دود جسته است
۴در خلوتیکه حسن تو دارد غرور ناز
حیرت زچشمآینه بیرون نشسته است
۵نومیدیام ز درد سر آرزو رهاند
آسودهام که رشتهٔ سازم گسسته است
۶تا چند با درشتی عالم نساختن
این باغ را اگر ثمری هست خسته است
۷آزاد نیستی همهگر بینشان شوی
عنقا هم اززبان خلایق نرسته است
۸ما لاف طاقت از مدد عجز میزنیم
پرواز ما چو رنگ به بال شکسته است
۹آزاد ظالم از اثر دستگاه اوست
بیدل به خون نشستن خنجرزدسته است
۱۰