آفت سر و برگ هوس آرایی جاه است
سر باختن شمع ز سامانکلاه است
۱غافل مشو از فیض سیهروزی عشاق
نیل شب ما غازهکش چهرهٔ ماه است
۲با حسن تو آسان نتوانگشت مقابل
حیرت چقدر آینه را پشت و پناه است
۳یک چشم تر آوردهام از قلزم حیرت
اینکشتی آیینه پر از جنس نگاه است
۴افسوسکه در غنچه و بو فرق نکردم
دل رفت و من دلشده پنداشتم آه است
۵تا هست نفس رنگ به رویم نتوانیافت
تحریک هوا بال و پر وحشت کاه است
۶کو خجلت عصیانکه محیطکرمش را
آرایش موج، از عرق شرمگناه است
۷زان جلوه به خود ساخت جهانی چه توانکرد
شب پرتو خورشید در آیینهٔ ماه است
۸جزسازنفس غفلت دل را سببی نیست
این خانه چو داغ از اثر دود سیاه است
۹آنجاکه تکبرمنشان ناز فروشند
ماییم و شکستی که سزاوارکلاه است
۱۰هرچند جهان وسعت یکگام ندارد
اما اگر از خویش برآیی همه راه است
۱۱زندان جسد منظر قرب صمدی نیست
معراج خیالی تو و ره در بن چاه است
۱۲از جلوهکسی ننگ تغافل نپسندد
بیدل مژه بر هم زدنت عجز نگاه است
۱۳