عجز بینش با تعلقهای امکان آشناست
اشک ما تا چشم نگشودن به مژگان آشناست
۱امتحانگاه حوادث بزم افلاس است و بس
سرد و گرم دهر با آغوش عریان آشناست
۲گرد ما ننشست جز در دامن زلف بتان
هر کجا بینی پریشان با پریشان آشناست
۳هیچکس کام امید از اهل دنیا برنداشت
طالع ما هم به وضع این عزیزان آشناست
۴غیر عبرت هیچ نتوان خواند از اوضاع دهر
یارب این طومار حیرت با چه عنوان آشناست
۵در چنین بزمی که سازش پردهٔ بیگانگی ست
مفت الفتها اگر مژگان به مژگان آشناست
۶اشکم از مژگان چکید و رنگ اظهاری نبست
این گهر در خاک هم با قعر عمان آشناست
۷سوختن، خاشاک را همرنگ آتش میکند
هرقدر بیگانهایم از خویش جانان آشناست
۸هر کجا بیخانمانی هست صید زلف اوست
اینکمند ناز با شام غریبان آشناست
۹گرد خط در دور حسنش ابر عالمگیرشد
طالع موری که با دست سلیمان آشناست
۱۰در رهش پای طلب بیگانهٔ دامان صبر
در غمش دست ندامت با گریبان آشناست
۱۱بیندامت نیست اسباب نشاط این چمن
گل هم ازشبنم کف دستی به دندان آشناست
۱۲شمع گو در دیدهام دکان رعنایی مچین
کاین دل پر داغ با چندین چراغان آشناست
۱۳بیدل از چشم تحیر مشربم غافل مباش
هرکجا حسنی است با آیینهداران آشناست
۱۴