کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است
هرکجا تخم شرردیدیم سنگش خرمن است
۱خاکساران، قاصد افتادگیهای همند
جاده را طومار نقش پا به منزل بردن است
۲با دل جمع از خراش سینه غافل نیستیم
غنچهساندر هر سرانگشتمنهانصدناخن است
۳بگذر از اسباب اگر آگاهی از ذوق فنا
چون شود منزل نمایانگرد راه افشاندن است
۴غفلت تحقیق بر ما تار و پود و هم بافت
ورنه در مهتاب احوالکتانها روشن است
۵بیلب او چون خیال غیر در دلهای صاف
شیشهها را موج صهبا خار در پیراهن است
۶آتشی در جیب دل دزدیده امکز سوز آن
مو بر اعضایم چو گلخن دود چشم روزن است
۷هیچ سودایی بتر از زحمت افلاس نیست
دستقدرتچونتهیشد با گریباندشمن است
۸از وداع غنچه آغوش گل انشا کردهایم
بیگریبانی تماشاگاه چندین دامن است
۹بیدل از چشم تحیرپیشگان نم خواستن
دامن آیینه بر امید آب افشردن است
۱۰