دوری از اسباب ما و من به حق پیوستن است
قطره را از خودگستن دل به دریا بستن است
۱سبحهٔ من ناله را با عقد دل پیوستن است
همجو مژگان سجدهام چشم از دو عالم بستن است
۲تا توانی گاهگاهی بیتکلف زیستن
زین تعلقها که داری اندکی وارستن است
۳با درشتان جز به ترک راستی صحبت مخواه
نقش را بیکجنهادی با نگین ننشستن است
۴عافیت احرامی عشاق، سعی نارساست
شعلهها را داغ گشتن نقش راحت بستن است
۵در گلستان خرام او، ز هر نقش عدم
رنگ و بوی گل کمینساز ادای جستن است
۶الفت بعد از جدایی سخت محکم میشود
رشته را پیوند دشوار است تا نگسستن است
۷گر تامل محرم سامان این دریا شود
از تهیدستیگهر همچون حباب آبستن است
۸تاکی ای بیدرد دل را خوار خواهی داشتن
شیشهٔ داری که بر سنگشزدن نشکستن است
۹سعی بیدردان به باد هرزهگردی میرود
موج خون شو، اینفس گر با دلت پیوستن است
۱۰همچو دریا بیدل آسان نیستکسب اعتبار
درخور امواج اینجا رو به ناخن خستن است
۱۱