میروم از خویش و حسرت گرم اشک افشاندن است
در رهت ما را چو مژگان گریه گرد دامن است
۱ما ضعیفان را اسیری ساز پروازست و بس
رشتهٔ پای طلب بال امید سوزن است
۲با زمین چون سایه همواریم و از خود میرویم
حیرت آیینهٔ ما هم تسلی دشمن است
۳پیچ و تاب زلف دارد راه باریک سلوک
شانهسان ما را به مژگان قطع این ره کردن است
۴از امل جمعیت دل وقف غارت کردهایم
ریشه گر افسون نخواند دانهٔ ما خرمن است
۵هیچکس را نیست از دام رگ نخوت خلاص
سرو هم در لاف آزادی سراپا گردن است
۶در محیط حادثات دهر مانند حباب
از دم خاموشی ما شمع هستی روشن است
۷برندارد ننگ افسردن دل آزادگان
شعلهٔ بیتاب ما را آرمیدن مردن است
۸عمرها شد بر خط پرگار جولان میکنیم
رفتن ما آمدنها، آمدنها، رفتن است
۹دل چه امکان است بیرون آید از دام امل
مهره بیدل در حقیقت مار را جزو تن است
۱۰