زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن است
با نفس،سرمایهای گر هست ازخود رفتن است
۱نبض امکان را که دارد شور چندین اضطراب
همچو تار ساز در دلهیچ و بر لب شیون است
۲بگذر از اندیشهٔ یوسفکه درکنعان ما
یا نسیم پیرهن یا جلوه ی پیراهن است
۳هیچکس سر برنیاورد ازگریبان عدم
شمع این پروانه از خاکستر خود روشن است
۴از فسون چشم بند عالم الفت مپرس
انکه فردا وعدهامدادهست امشب با من است
۵جزتعلق نیست مد وحشتتجرید هم
هرقدر از خود بر آیی رشتهٔ این سوزن است
۶نقش هستی جز غبار دقت نظاره نیست
ذره را آیینهای گر هست چشم روزن است
۷بر جنون زن گر کند تنگی لباس عافیت
غنچه را بعد از پریشانی گریبان دامن است
۸غیر خاموشی دلیل عجز نتوان بافتن
شعلهٔ ما، تا زبان دارد سراپا گردن است
۹شوق ما را ای طلب پامال جمعیت مخواه
خون بسملگر پریشان نقشبنددگلشن است
۱۰آنگرانسنگیکه نتوان از رهش برداشتن
چون شرر خود را به یک چشم از نظر افکندن است
۱۱لاله سوداییست بیدل ورنه در گلزار دهر
هرکجا داغیستچشمش با دل ما روشن است
۱۲