راحت جاوید عشاق از فضولی رستن است
سجدهٔ شکر نگه چشم از تماشا بستن است
۱چون خروش نغمهایکزتار میآید برون
شوخی پرواز ما ازبال آنسو جستن است
۲از کشاکش نیست ایمن یک نفس ، فرصت شمار
کار ریگ شیشهٔ ساعت ز پا ننشستن است
۳نشئهٔ آزادیی دارد غرور عاشقان
ناله را گرد نکشی از قید هستی رستن است
۴تا چه زاید صبحدمکامشب به بزم نوبهار
غنچهچونمینایمیاز خونعیشآبستن است
۵شرمی از آزار دلها کن که در ملک وفا
بهرناموسمروت رنگ هم نشکستن است
۶از مکافات عمل ایمن نباید زیستن
سربریدن های ناخن عبرت دل خستن است
۷همچو اشک از انفعال دستگاه ما و من
آبباید شدکهآخر دستیازخود شستناست
۸تا توان زین انجمن کام تماشا یافتن
همچو شمع اجزای ما را با نگه پیوستن است
۹زانقلاب دهر بیدل کارم از طاقت گذشت
بعد از این از سختجانی سنگ بر دل بستن است
۱۰