خندهام صبحی به صد چاکِ گریبان آشناست
گریه سیلابی به چندین دشت و دامان آشناست
۱سایهام را میتوان چون زلفِ خوبان شانه کرد
بس که طبعِ من به صد فکرِ پریشان آشناست
۲دستم از دل برنمیدارد گدازِ آرزو
سیل عمری شد که با این خانه ویران آشناست
۳از فسونِ ناصحان بر خویش میلرزم چو آب
یک تنِ عریانِ من با صد زمستان آشناست
۴جورِ حسن و صبرِ عاشق توأمِ یکدیگرند
با خدنگِ او دل من همچو پیکان آشناست
۵دورگردِ وصلم اما در تماشاگاهِ شوق
با دلم تیرِ نگاهش تا به مژگان آشناست
۶نیستم آگه چه گل میچینم از باغِ جنون
اینقدر دانم که دستم با گریبان آشناست
۷هیچکس در بارگاهِ آگهی مردود نیست
صافیِ آیینه با گبر و مسلمان آشناست
۸غرقِ دل شو تا به اسرارِ حقیقت وارسی
قعرِ این دریا همین با غوطهخواران آشناست
۹ما جنونکاران ز طاقت یک قلم بیگانهایم
سختجانی با دلِ صبرآزمایان آشناست
۱۰بزمِ وصل و هستیِ عاشق خیالی بیش نیست
قطره دست از خود بشو، هرچند توفان آشناست
۱۱بیدل این محفل نهان در گریهٔ شمع است و بس
داغِ آن زخمم که با لبهای خندان آشناست
۱۲