نفس را الفت دل پیچ و تابست
گره در رشتهٔ موج از حبابست
۱درین محفل ز قحط نشئهٔ درد
اثر لب تشنهٔ اشک کبابست
۲درنگ از فرصت هستی مجویید
متاع برق در رهن شتابست
۳صفا آیینهٔ زنگار دارد
فلک دود چراغ آفتابست
۴به روی خویش اگر چشمی کنی باز
زمین تا آسمانت فتح بابست
۵دلی داریم نذر مه جبینان
دیار حسن را آیینه بابست
۶ز چشم سرمه آلودش مپرسید
زبان اینجا چو مژگان بیجوابست
۷هزار آیینه در پرداز زلفش
ز جوهر شانهٔ مژگان در آبست
۸تماشای چمن بی نشئه ای نیست
زگل تا سبزه یک موج شرابست
۹نمیدانم جمال مدعا چیست
ز هستی تا عدم عرض نقابست
۱۰کم آب است آنقدر دریای هستی
کزو تا دست میشویی سرابست
۱۱بیابان طلب بحری است بیدل
که آنجا آبله جوش حبابست
۱۲