درینگلشن دو روزت خندهکاریست
مبادا غرهگردی گل بهاریست
۱برافشان بر هوس دامانو بگذر
که در جیب نفس نقد نثاریست
۲هم از بست وگشاد چشم دریاب
که اجزای جهان لیل و نهاریست
۳ودیعتها ز سر باید اداکرد
به رهگر پاگذاری حقگزاریست
۴حریف پاکبازان وفا باش
که جز سر هرچه بازی بدقماریست
۵بهصد دست حمایت بایدت سوخت
چراغ زندگی یک سر چناریست
۶ز خاکستر امان میجوید آتش
چوهستیباکفنجوشد حصاریست
۷هنوزت دیده کم دارد سفیدی
زمان وصل یوسف انتظاریست
۸حذر، ای شمع از این محفلکه اینجا
بقدر سر بریدن سرشماریست
۹من و ما نسخهٔ تحقیق هستی
خطی داردکه آن لوح مزاریست
۱۰جهان مجنون سودای نقاب است
ازین غافل که لیلی بیعماریست
۱۱مباشید از خواص جاه غافل
بجنگید ای خروسآن، تاجداریست
۱۲وقار پیری ازگردون مجویید
که طفلی عاشق دامنسواریست
۱۳چه فقر وکو غنا عام است رحمت
ز خشکوتر مگوچشمهساریست
۱۴غبارت چون سحرگر اوجگیرد
فلکها پایمال خاکساریست
۱۵به هستیبیدلمفلسچهلافد
ز قلقل شیشهٔ بیباده عاریست
۱۶