تا به مطلوب رسیدنکاریست
قاصدان دوری ره طوماریست
۱مپسندید درازی به نفس
که زبان تا نگزد لب، ماریست
۲بوی گل تشنهٔ تألیف وفاست
غنچهٔ پاس نفس بیماریست
۳کو وفا تاکسی آگاه شود
که محبت بهگسستن تاریست
۴آن مژه سخت تغافل دارد
نخلیده به دل ما خاریست
۵داغ سودا نتوان پوشیدن
شمع راگل به سر بازاریست
۶موی ژولیده دماغت نرساند
ورنه سر نیز همان دستاریست
۷اگر این است دماغ طاقت
بر سرم سایهٔ گلکهساریست
۸قصهٔ عجز شنیدن دارد
در شکست پر ما منقاریست
۹مژه تهمتکش اشک آنهمهنیست
بزم صحبت قدح سرشاریست
۱۰غافل از نشئهٔ این بزم مباش
خط پیمانه گریبانواریست
۱۱ندهی دامن تسلیم از دست
گردن ما ز بلندی داریست
۱۲خضر توفیق بلد میباید
جبهه تا سجده ره همواریست
۱۳چند موهومی خود را شمرم
عدد ذرهکم بسیاریست
۱۴بیدل از قید خودم هیچ مپرس
دامن سایه ته دیواریست
۱۵