برکمرتا بهله آنترک نزاکت مست بست
نازکی در خدمت موی میانش دست بست
۱بگذر از امید آگاهیکه در صحرای وهم
چشمماکردیکه خواهد تا ابد ننشست بست
۲خاک بر سرگرد خلقی را غرور بام و در
نقش پا بایست طاق این بنای پست بست
۳هرزه فکر حرص مضمونهای چندین آبله
تا به دامان قناعت پای ما نشکست بست
۴شمع خاموشیم دیگر ناز رعناییکراست
عهد ما با نقش پارنگیکه ازرو جست بست
۵قطرهواری تا ازین دریا کشی سر بر برکنار
بایدت چونموجگوهر دلبهچندینشست بست
۶بیزیان از خجلت اظهار مطلب مردهایم
باید از خاکم لب زخمیکه نتوان بست بست
۷یاد چشم او خرابات جنون دیگر است
شیشه بشکنتا توانی نقش آن بدمست بست
۸هیچکس بیدل حریف طرف دامانش نشد
شرم آن پای حنایی عالمی را دست بست
۹