هستی چو سحر عهد به پرواز فنا بست
باید همه را زین دونفس دل به هوا بست
۱درگلشن ما مغتنم شوق هواییست
ای غنچه در اینجا نتوان بند قبا بست
۲یک مصرع نظاره به شوخی نرساندیم
یارب عرق شرم که مضمون حیا بست
۳تحقیق ز ما راست نیاید چه توانکرد
پرواز بلندی به تحیر پر ما بست
۴از وهم تعلق چه خیال است رهایی
در پای من این گرد زمینگیر حنا بست
۵بی کشمکشی نیست چه دنیا و چه عقبا
آه از دل آزاد که خود را به چها بست
۶بر خویش مچین گر سرموییست رعونت
این داعیه چون آبله سرها ته پا بست
۷گر نیست هوس محرم امید اجابت
انصاف کرم بهر چه دستت به دعا بست
۸کم نیست دو روزیکه به خود ساخته باشی
دل قابل آن نیست که باید همه جا بست
۹فقرم به بساطی که کند منع فضولی
نتوان به تصنع پر تصویر هما بست
۱۰دل بر که برد شکوه ز بیداد ضعیفی
بر چینی ما سایهٔ مو راه صدا بست
۱۱بیدل نتوان برد نم از خط جبینم
نقاش عرقریز حیا نقش مرا بست
۱۲