تا نفس باقی است دردل رنگکلفت مضمراست
آب این آیینهها یکسرکدورتپرور است
۱فکر آسودن به شور آورده است این بحر را
در دل هر قطره جوش آرزویگوهر است
۲ساز آزادی همان گرد شکست آرزوست
هرقدر افسرده گردد رنگ سامان پر است
۳ای حباب بیخبر از لاف هستی دم مزن
صرفکم دارد نفس را آنکه آبش بر سر است
۴دستگاهکلفت دل نیست جز عرضکمال
چشمهٔ آیینهگر خاشاک درد جوهر است
۵اهل دنیا عاشق جاهند از بیدانشی
آتش سوزان به چشمکودک نادان زر است
۶مرگ ظالم نیست غیر از ترک سودای غرور
شعله ازگردنکشیکر بگذرد خاکستر است
۷راز ما صافیدلان پوشیده نتوان یافتن
هرچه دارد خانهٔ آیینه بیرون در است
۸می کند زاهد تلاش صحبت میخوارگان
این هیولای جنون امروز دانش پیکر است
۹درطلسم حیرت ما هیچکس را بارنیست
چشم قربانیکمینگاه خیال دیگر است
۱۰گاهگاهی گریه منع انفعالم میکند
جبههکم دارد عرق روزیکه مژگانم تر است
۱۱بیدل از حال دلکلفت نصیب ما مپرس
وای برآیینهایکان رانفس روشنگر است
۱۲